ملتي كه تاريخ خود را نداند ،محكوم به فناست*
در شماره پيشين نشريه چاربرگ مطلبي با نام "وطن يعني همه دنيا "منتشر شد كه در ظاهربه نقد ناسيوناليسم پرداخته بود،كه به گمانم در اين مورد واقعيت امر بر نويسنده آن مطلب مشتبه شده بود.به اين بهانه لازم دردم نكاتي را پيرامون پديده ناسيوناليسم به اجمال بيان كنم ،هم به سبب روشن شدن ذهن نويسنده آن مطلب و هم به جهت طرح اين موضوع براي مخاطبين محترم اين نشريه.
1- هويت هر انساني در بستري تاريخي و فرهنگي شكل مي گيرد كه فرد در آن رشد يافته ،افكار و انديشه اش و رفتار فردي و اجتماعي اش در آن پرورش پيدا كرده است.هر فرهنگ نيز شامل دو بخش مادي و معنوي است كه فرهنگ مادي شامل ابزار و صورتهاي مادي هنر همچون بناها، آثار معماري ، صنايع دستي و پيكر تراشي است و فرهنگ غير مادي كه زير بناي انديشه را تشكيل مي دهد ،مشتمل بر زبان،ادبيات ،موسيقي، آيين ها و انديشه هاي فلسفي و نوع نگرش به جهان ،مي باشد. بنابراين براي تحليل هويت فردي و اجتماعي يك انسان ،تنها استناد به يك بخش فرهنگ - فرهنگ مادي – كه روبناي كليت فرهنگ را تشكيل مي دهد ،خطاي بزرگي است كه فرد را به ارائه تحليلهاي سطحي و غير قابل قبول مي كشاند.
2- در نقد پديده ناسيوناليسم راههاي بسياري از چپ و راست رفته اند وهر يك به دليلي بر خود واجب دانسته در مذمت آن برهاني حاضر و آماده كند.اما در يك مورد همه آنها مشترك هستند و آن اينكه ناسيوناليسم ابزاريست ساخته دست امپرياليسم براي مرزبندي كاذب ميان انسانها و گمراه كردن آنها از تضادهاي واقعي و اصلي زندگيشان براي چپاول بيشتر سرمايه هايشان .
به نظر مي آيد مجموعه اين دلسوزان انسانها ،براي ارائه تحليلي بر مبناي شواهد تاريخي تا حدود زيادي از ذهنيت خود براي ساختن يك روند تاريخي دلخواه كمك گرفته اند(البته نمي گويم كه اطلاعات تاريخي شان در اين زمينه ياريشان نمي كند)،شايد اينان فراموش كرده اند كه پديده ناسيوناليسم ،در طول حيات خود نه تنها باعث گمراهي ملتهاي ضعيف نشده ،بلكه در طول يك قرن گذشته عمده جنبشهاي ضد استعماري و رهايي بخش كه در كشور هاي جهان سوم به راه افتاد يا بطور مستقيم بر آمده از انديشه هاي ملي گرايانه بود و يا وجه زيادي از حركتشان با توجه به آزاد سازي منافع ملي شان از چنگ استعمارو استبداد بوده است.و اتفاقا استعمار گران سعي داشتند با استفاده از ترفندهاي مختلفي ،اين حركتها رابه بيراهه بكشانند و وحدت ملي آنها را خدشه دار كنند.
در واقع ناسيوناليسم رابايد تنها جرياني دانست كه در كارنامه اش لكه سياهي وجود ندارد.حال در شرايطي كه نداي جهان وطني از سوي كشورهاي سلطه گر بلند است اين نهايت خام انديشي است كه خود و سرنوشت خود را به دست آنها بسپاريم.شعار "وطن يعني همه دنيا "تنها يك آرمان است،همين و بس.آرماني كه حكم عالم مُثل افلاطون را دارد .نه،دست يافتني است و نه واقع بينانه.جالب آنكه هويت ملي كه برگرفته از واقعيتهاي تاريخي است ازنگاه نويسنده مطلب مورد بحث ،انتزاعي و ذهني خوانده مي شود در حاليكه چنين شعاري كه تصويرش در ابرهاي خيال و اوهام محو و ناپيداست ،عيني و واقعي است!
3- به يك واقعه تاريخي چند گونه مي توان نگريست.به عنوان نمونه وقتي به يكي از آثار به جا مانده از گذشته هاي بسيار دور ،همچون تخت جمشيد ،نگاه مي كنيم ،حسي كه در ابتدا القا مي شود تجمل و تفاخر پادشاهان است كه براي خودم بسيار تنفر آور است.اما اين تنها يك نوع نگرش است كه مي توان به اين بناها داشت.اگر واقعي و منطقي نگاه كنيم ،مي توانيم شكوه و عظمت هنر وفرهنگ مردمان چند هزار سال پيش اين سرزمين را در آن نظاره كنيم.ارج گذاشتن به اين آثار ،نه توجيه و تقديس تفاخر و جاه طلبي پادشاهان است،كه قدر داني از هنر و فرهنگ مردمانيست كه نفي كنندگان اين آثار ،سنگ آنها را به سينه ميزنند.آنكه تخت جمشيد را شرم تاريخ ميداند ،فراموش كرده است در پشت ستونهاي اين بناي سترگ سرمايه هاي فرهنگي و تاريخي مردان و زنان اين سامان نهفته است.اما او اين سرمايه ها را به راحتي به تمسخر مي گيرد،چرا كه اساسا آنكس كه بخش قابل توجهي از فرهنگ را قلم بگيرد،مي تواند به سادگي از انسانهاي پرورش يافته در آن فرهنگ نيزبگذرد.(وقتي جمله "تخت جمشيد شرم تاريخ است"را در مطلب آقاي شمس خواندم به ناگاه به ياد خاطره اي افتادم كه بسياري از كساني كه اتفاقات سال 58 را به ياد دارند برايم نقل مي كردند به اين ترتيب كه پس از استقرار نهادهاي انقلابي ،آقاي خلخالي معروف!عزم ويراني تخت جمشيد را مي كند به اين بهانه كه نماد طاغوت است و بايد از روي زمين محو شود! و اگر دلسوزان فرهنگ اين مملكت تعلل كرده بودند اكنون آقاي شمس دغدغه شرمندگي تاريخ را نداشت. ) بايد دانست هرچند اين آثار به فرمان پادشاهان بنا شده است اما آنها را بايد نماد هنر مقاطع مقتلف تاريخي دانست ،و هنر هيچگاه به اجبار هيچ پادشاهي شكل نگرفته كه حتي در مواردي به دستور حكومتگران به محاق رفته است.
و اين توده هاي مردم هستند كه اينگونه واقعيات را شكل مي دهند ،نه حكام و قدرتمندان.
تاكيد مي كنم ارج گذاشتن به اين آثار به مفهوم تاييد نظام خود كامه شاهان و حكومتگران نيست ،كه تكريم دست و پنجه معماريست كه آنرا خلق كرده است.
4-ناسيوناليسم در ايران كه مي توانست ،اژدهاي استعمار و ديو استبداد را از هستي ساقط كند ،به ميزاني كه از جرياناتي مانند جريان چپ ضربه خورد،به همان ميزان هم از نژاد پرستان شاه پرست ،سرسپردگان مذهب سنتي و شوريدگان مكتب فرنگي آسيب ديد ،و ماكت آن تبديل به ابزاري شد براي تحميق ملت توسط حكومتي كه تا ديروز مصدق- نماد ناسيوناليسم و مبارزه ملي - را لعن و نفرين مي كرد و امروز براي توجيه قدرت طلبي هاي خود به حركتهاي مردمي او استناد مي كند.
*يك مستشرق آلماني
مرتضي اسدي
ارديبهشت 85
وطن يعني همه دنيا . . .
گزاره هايي در نقد ناسيوناليسم
فواد شمس
1- هويت انسان در بستر واقعي و مادي زندگي در جامعه شكل مي گيرد. اين هويت يك امر انتزاعي و ذهني نيست كه از آسمان بر زمين نزول كند. بلكه از همين زمين واقعيت و ماديات است كه هويت ذعني ما شكل مي گيرد. "من" فردي و "ما" ي جمعي بر اساس واقعيت هاي عيني و مادي ملموس شكل مي گيرد نه تصورات ذهني، انتزاعي و كاذب.
2- انسان براي انتخاب محل تولدش و زبان مادري اش و ديگر اموري كه بدين شكل به او منتسب مي شود، همچون نژاد، قومين، رنگ، مليت و بعضاً مذهب هيچ اختيار و آگاهي ندارد و اين امور جبري هستند. به خاطر همين اين امور را نه مي توان دليل براي تفاخز و عظمت انسان دانست نه دليلي براي پستي و خواري انسان! پس به ايراني بودن و آريايي بودن، كرد بودن، ترك بودن، عرب بودن، اروپايي بودن و . . . زيستن در سرزمين كوروش افتخار كردن امري كاذب و دروغين است. اما متاسفانه در طول تاريخ همواره كساني بوده اند كه از اين امور كه خود انسان هيچ نقشي در تعيين آن ندارد، سوء استفاده هاي فراوان كرده اند. جنگ هاي بسياري به راه انداخته اند. به نام عظمت ملي و حفظ تماميت ارضي سركوب كرده اند. به نام افتخار به گذشته هاي دور پر شكوه وضعيت فلاكت بار امروزي را توجيه كرده اند.
3- انسان جدا از تاريخ جامعه اي نيست كه در آن زيست مي كند. اين انسان خود زاده اين تاريخ و همچنان سازنده آن است. انسان در برابر تاريخ هم .............. است و هم سوژه! اما مسئله اين است "كدام تاريخ؟" تاريخ را اغلب قدرت مداران و زورمندان روايت كرده اند. روايتي مرد سالارانه، مستبدانه، متعلق به طبقات مرفه كه در آن پادشاهان خودكامه و فرماندهان نظامي خون ريز مايه افتخار بوده اند. اندكي به اسطوره هاي مطرح در جامعه خودمان نظر بيافكنيم آيا اينگونه نبوده؟ اما به واقع تاريخ را نه اندك زورمندان ساخته اند بلكه ميليون ها زن و مرد گمنام با رنج و زحمت، عرق و خون خود تاريخ را نگاشته اند. تخت جمشيد نه نشانه عظمت و شكوه پادشاهان خودكامه هخامنشيان بلكه نشانه زحمت هزاران زن و مرد گمنامي است كه تمام طول زندگي شان صرف ساختن آن شده است و زير ستون هاي اين كاخ ها ....... شده اند. تخت جمشيد مايه شرم تاريخ است نه عظمت و شكوه آن! اي كاش اين نيروي عظيم مولد كه صرف ساختن مكاني براي خوشگذراني عده ي اندكي شد صرف موارد ديگري مي شد كه .................. براي اكثر مردم بود.
4- هيچ امري سخت و استوار نمي ماند. هر پديده اي در حال دگرگوني مداوم است. اين هويت به اصطلاح ملي و قومي هم يك امر ثابت و لا تغيير نيست. بلكه بر اساسواقعيت هاي عيني هزاران بار تغيير كرده است و تكامل يافته و به پيش رفته است.
5- خصوصاً در دوران مدرن و بعد از تغييرات بنياديني كه در شيوه زيست و نحوه تفكر انسان ها به وجود آمده اين تغييرات ملموس تر گشته اند. در اين شرايط شعار بازگشت به خويشتن و هويت ملي هزاران سال قبلو شكوه و عظمت ايران باستانجز حرف هاي خنده دار يك بيمار رواني همچون "فخا" و يا حركتي ارتجاعي و عقب گردي فاجعه بار چيز ديگري نمي نماياند.
6- البته اين حس امري طبيعي است كه انسان نسبت به محل تولد و زيست خود دلبستگي داشته باشد و به آن عشق بورزد و براي آبادانيش تلاش كند. اما اين كه تضادهاي اصلي زندگي اش را بر اساس محل هاي تولد انسان ها و آن چيزي كه هويت ملي، مليت، قوميت، زبان، نژاد و كشور ناميده مي شود تعيين كند، نه تنها امري كاذب و انتزاعي بلمه توطئه ي قدرتمندان و افرارد و طبقات مسلط و بالايي هر جامعه اي است كه مي خواهند تضادهاي واقعي و عيني كه مبتني بر موقعيت هاي اجتماعي و طبقاتي ايت را از ذهن اكثريت مردم دور سازند.
7- در جهاني كه هر روز كوچك تر مي شود. در جهان "جهاني شده" راه مقابله با آن چيزي كه برخي از قدرت هاي بزرگ سرمايه داري خواهان آنند و مي خواهند بر كليت سرنوشت انسان ها تسلط يابند اين نيست كه ما رو به عقب برويم و به نام بازگشت به خويشتن و هويت خود كه جز فاجه نتيجه اي در بر ندارد. بلكه بايد حركتي رو به جلو داشت رو به سوي اين كه وطن هر انساني سرتاسر جهان باشد.
8- تنها يك قوميت، نژاد و مليت وجود دارد. آن هم قوميت انساني، نژاد انساني و مليت انساني است. وطن يعني سرتاسر جهان. جهان براي همه انسان هاست. همه انسان ها وراي محل تولدشان حق دارند از مواهب مادي جهان با نسبتي عادلانه و برابر و آزاد بهره برداري كنند. هيچ مرزي جز انسانيت نبايد وجود داشته باشد.
بياييد مرزها را برداريم. بياييد سرتاسر جهان را جاي بعتري براي زيست تمام انسان ها كنيم.
تنها يك كشور و مليت معنا دارد و آن هم كشور انسان ها و مليت انساني است.
به اميد روزي كه هر انسان تنها يك انسان باشد. نه بيشتر نه كمتر
"نقدي بر شعر دانشجويي امروز؛
تلنگري لازم است . . . "
مسلماً آنچه كه در نقد شعر مهمتر و كارآمدتر است، صداقت، صراحت و رك گويي منتقد، نسبت به متن مورد نقد مي باشد.
متاسفانه ادبيات امروز جامعه ي دانشجويي ايران، ابياتي بي پايه و بيگانه با رگ و ريشه هاي پر صلابت خويش استو تا آنجا كه تمام داد و قال شعري اين دوران، در مشتس زبان بازي هاي لوس و قافيه يندس هايي هرز خلاصه مي شود.
ناآگاهي نسبت به ساختار زبان شعري و عدم تسلط بر چارچوب زبان معيار از رخنه هاي بزرگ و چه بسا جبران ناپذير دوران ماست. بايد دانست كه دنياي شعر در عين لطافت و رواني اش آكنده از دشواري و دلهره است و شاعر نسبت به تك تك واژه هايي كه در كارش مي آورد متعهد و مسئول مي باشد. با تاسف بسيار امروز نوشته هايي را مي ينيم و مي شنويم كه در كمال نامرموزي و ناشعري زير عنوان شعر و ادب به خورد كاغذ و فلم داده مي شود و اي عجبا !! كه موجب تحسين برانگيزي و به به و چه چه مخاطبان مي گردد.
شايد تلنگر كه نه فاجعه اي لازم است تا دوباره مولفه هاي شعريت يك اثر در قالبي نو تعريف شده و بر كرسي صدارت نشانده شوند. قالب هاي غزل و سپيد –كه امروزه بيش از هر قالب ديگري مورد تهاجم قافيه پردازان سخن ناشناس گشته اند- به جرات مي توان بگويم حساس ترين و اضطراب انگيز ترين قالب هاي شعري ما هستند كه حالا هر كس رگه هايي از عاشقي در خودش مي يابد دست به دامان آنها مي گردد- و شگفتا كه به سادگي "وِل كُن" هم نيست.
البته ساخت شعر مقدس تر و حكيمانه تر از آن است كه بتوان با طعنه و خشونت از آن سخن گفت. اما يادمان باشد ساخت شعر و نه . . . ! !
بايد اين نكته را به خاطر بسپاريم كه آنچه شاملو را ماندگار كرده، نه پر كاري اوست، نه محبوبيت او و نفوذي كه نداشت، بلكه نقش اصلي بر عهده ي جوهري ي شعري و اسكلت بندي مقتدرانه زبان اوست. همان چيزي كه ثمره ي مطالعه و مطالعه و مطالعه است.
به هر حال بدانيم كه آشنايي با قوافي و اوزان شعري، آغاز و فرجام شعر و توالي و پيكربندي و پرورش فضاي آن، از لزومان غير قابل انكار يك شعر ناب است. دقيقاً بر خلاف آنها كه فكر مي كنند شعر جوشش محض است. زيرا آن چه كه به طور گسترده بر جوشش مبتني باشد بيشتر به توهم مي زند تا شعر پس آنچه كه شعر را مي سازند معرفت خاص شعري است.
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
خواهر "احمدي نژاد" معاون مركز مشاركت زنان شد
هفته گذشته پروين احمدي نژاد خواهر رئيس جمهوري به سمت معاون مركز مشاركت زنان منصوب شد. وي پيش از اين فرهنگي بوده و فاقد تجربه در زمينه تخصصي مزبور است. از جمله شعارهاي شعارهاي احمدي نژاد برخورد با خويشاوند سالاري بوده است. وي پس از رياست جمهوري ميثاق نامه اي با وزراي كابينه اش امضا كرد كه به موجب آن وزرا متعهد مي شوند از انتصاب خويشاندانشان امتناع كنند. در عين حال وي برادر خود را به سمت مشاور خود رئيس دفتر بازرسي ويژه رياست جمهوري منصوب كرد. از دواير دولتي نيز خبر مي رسد كه ميثاق نامه فوق در مواردي نقض شده و مسوولين نزديكان و بستگانشان را در سمت هاي مختلف منصوب داشته اند. به جز خانم احمدي نژاد، خانم خزغلي نيز به سمت معاونت ديگر مركز مشاركت امور زنان رياست جمهوري منصوب شده است.
اين بيت . . .
مبينا بني اسدي
اين بيت شايد آخرش اينجا غزل شود
امشب ادامه مي دهمش تا غزل شود
امشب باز شُر شُر باران گرفته است
پر شد رديف شعري من با "غزل شود"
باران، غزل، حكايت مردي كه مي نواخت . . .
ني را براي خلوتش اما "غزل شود"
دست مرا در آخر آن بيت بسته شود
شايد كه هر چه ني زده حالا غزل شود
1
"باران" "صداي ني"، كلماتي كه دوست داشت
در كاغذم نوشته و حتي غزل شود . . .
اينجا نوشت، كاغذ من هديه مي شود
با بك سوال ساده كه آيا غزل شود . . .
اين مصرعي كه اول كاغذ نوشته ام:
"اين بيت شايد آخرش اينجا غزل شود"؟
گزارش گفت و گوي نمايندگان دانشجويان معترض با رياست دانشگاه
دانشجويان گرامي! آن چه در پي مي آيد گزارش گفت و گوي نمايندگان شما با رياست دانشگاه علامه در مورد درخواسته هاي به حق شماست كه در تجمع اعتراضي مورخ چهارشنبه 23 فروردين 85 مطرح شد. همانطور كه مي دانيد مطالبي كه در تجمع مذكور مطرح شد و هر يك مورد حمايت اكثريت قاطع حاضران در تجمع قرار گرفت بدين قرار است:
1- بازگشت بي قيد و شرط استاد دكتر نمكدوست به عنوان عضو رسمي هيات علمي گروه ارتباطات.
2- توقف روند احضار دانشجويان به كميته انضباطي دانشگاه.
3- تشكيل فوري جلسه هيات نظارت بر نشريات دانشجويي و رسيدگي به تقاضاهاي مجوز انتشار نشرياتي كه ماه هاست منتظر پاسخ اند و نيز اعطاي مجوز فعاليت به كانون هي دانشجويي.
4- انتخابي شدن رياست دانشگاه و دانشكده.
5- علني شدن آيين نامه ي انضباطي دانشگاه براي دانشجويان
خواسته هاي 5 گانه ي فوق در جلسه نمايندگان دانشجويان با سرپرست دانشگاه حجه الاسلام شريعتي مطرح و مورد بررسي قرار گرفت.
پاسخ هاي جناب آقاي شريعتي به اين خواسته ها به شرح زير است:
ايشان در مورد خواسته ي اول يعني بازگشت استاد نمكدوست گفتند كه دكتر نمكدوست از دانشگاه نرفته و به كار خود ادامه مي دهد و ايشان تنها نيست بلكه چند استاد دسگر ازجمله يكي از اساتيد ديگر دانشكده ارتباطات مشكل ايشان را دارا هستند و هر وقت مشكل قانوني شان رفع شد جز هيات علمي مي شوند. در يك كلام آقاي دكتر نمكدوست نرفته است كه برگردد.
حجت الاسلام شريعتي در پاسخ به خواسته ي دوم اظهار داشتند تاكنون تمام احضارها به كميته ي انضباطي به دلايل اخلاقي بوده است. نمايندگان دانشجوين مدعي احضار دانشجويان به دلايلي غير از دلايل اخلاقي شدند. اما آقاي گودرزي از برادران خراست دانشگاه پاسخ داد "هيچ دانشجويي به دليل داشتن عقيده و رفتار سياسي خاص به كميته انضباطي احضار نشده و نمي شود."
در مورد خواسته ي سوم دانشجويان ايشان گفتند كه: جلسه هيات نظارت بر تشريات دانشجويي به صورت مرتب تشكيل شده است و براي اعطاي مجوز مشكلي نيست. در مورد كانون ها هم هر كانوني كه مشكل قانوني نداشته باشد مي تواند مجوز فعاليت بگيرد.
دكتر شريعتي در مورد خواسته ديگر دانشجويان گفت: ما با علني شدن آئين نامه انضباطي مشكلي نداريم. ايشان قول دادند كه اين آئين نامه بر روي بردها و تابلوهاي اعنات دانشكده نصب شود.
قابل ذكر است كه نمايندگان دنشجويان در پي توضيحات فوق قانع نشدند زيرا اين گفته ها كمتر جامه ي عمل ب خود پوشانده است. لذا حق اعترض در جهت احقاق حقوق دانشجويان را براي آنان به رسميت شناخته و خواستار پيگيري مستمر تمامي دانشجويان معترض و همچنين مسئولين دانشكده هستند.
در پايان براي جناب شريعتي كه به علت عارضه ي قلبي تحت مراقبت پزشكي قرار دارند آرزوي سلامتي و تندرستي مي كنيم.
با درود بر دانشجويان عزيز
نمايندگان دانشجويان معترض دانشكده علوم اجنماعي و ارتباطات علامه
درخواست يك دانشجو از كميته انضباطي؛
اتهامات اخلاقي مرا منتشر كنيد تا حقيقت بر همگان روشن شود
بر طبق گزارش كفتگوي نمايندگان دانشجويان معترض با رياست دانشگاه، آقاي گودرزي از حوزه حراست گفته اند "هيچ دانشجويي به دليل داشتن عقيده و رفتار سياسي خاص به كميته انضباطي احضار نشده و نمي شود . . . و تمامي مسايل اخلاقي بوده اسست."
1- آيا اتهامات اينجانب مبني بر شركت در تجمع زنان در چند روز قبل از انتخابات رياست جمهوري در جلو دانشگاه تهران، تشويق و ترغيب دانشجويان خوابگاه سروستان به تحريم انتخابات رياست جمهوري و كشاندن آنان به خيابان و . . . مسئله ي اخلاقي اينجانب بودند؟
2- آيا از نظر حراست و كميته انضباطي، ابراز عقيده و گونه ي ديگر انديشيدن مسئله اخلاقي است؟
3- بنا به گفته ي آقاي ............... مبني بر رابطه ي نامتناسب با عرض اينجانب با يكي از دانشجويان دفتر همين دانشكده، از ايشان مصرانه درخواست مي نمايم همه ي مسايل اخلاقي اينجانب را صراحتاً به اطلاع عموم برسانند تا حقيقت بر همگان روشن شود.
4- از آنجا كه در تفهيم اتهام من و ديگر دانشجويان هيچ مدركي ارائه نمي شود. بعد بدون حضور ما يا نمايندگان و وكيلمان حكم صادر مي شود بدون ارائه هيچ مدركي و بعد مي گويند مدارك خود را مبني بر نقض اتهامات ارائه دهيد. لازم به ذكر است: طبق يك قاعده ي رايج حقوقي: البنيه علي المدعي، وارد كننده ي اتهام بايد مدرك داشته باشد. شما اصل را بر اتهام گذاشته ايد. در نتيجه حق خود مي انم: الف- كليه مدارك كميته ي دال بر اتهامات وارده كه مستمسك ابلاغ حكم به اينجانب شده را به بنده يا وكيل اينجانب ارائه دهند. ب- حق خود و ديگر دانشجويان مي دانم كه در اين جلسه ي تصميم گيري كميته ي انضباطي يك وكيل يا نماينده داشته باشيم.
"دفاع از حق خود را حق خود مي دانم."
محمدخاني
"مظفر پرتو ماه" هم از ميان ما رفت؛
غروب غم انگيز يك دانشمند كُرد
"خورشيد در ماتم بود و سرخيش عالم گير، غروب در جاي خود مانده بود. اشعه هاي طلايي خورشيد بر ديار جورآباد سرك مي كشيد. قمري ها خبر از رفتن پردانه اي مي دادند گوي همه مي دانستند ستاره اي بر كهكشان جورآباد رختش را بسته و از آنجا رفته است آره اين سرزمين ماد چه مادهايي را پرورانده است. جاي پايشان هنوز هم در همدان مي درخشد اين مرز بوم شرافت چه شريفاني را پرورانده است."
پروفسور "مظفر پرتوماه" دانشمند بزرگ كرد به دليل عارضه سرطان در گذشت. وي داراي دكتراي فيزيك اتمي بود و در آمريكا زندگي مي كرد. پيكر اين متخصص برجسته در محل زندگيش كشور آمريكا به خاك سپرده شد.
دكتر مظفر پرتو ماه در سال 1318 در محل جورآباد سنندج و در خانواده متدين و زحمت كش ديده به جهان گشود. پرتوماه تحصيلات ابتداييش ا در سنندج آغاز كرد و تحصيلات ششم ابتدايي و سيكل را با عنوان شاگرد ممتاز اين شهر به اتمام رساند. شپش وارد دبيرستان هدايت سنندج شد و به عنوان شاگرد اول در رشته رياضي فيزيك موفق به اخذديپلم كامل متوسط گرديد و ر آزمون سراسري به عنوان نفر هفدهم وارد دانشسراي عالي تهران شد. او از سوي وزارت فرهنگ وقت به آمريكا اعزام شد. بعد از فراگيري زبان انگليسي و تشكيل خانواده در رشته ي فيزيك هسته اي تحصيلات خود را تا مقطع دكترا ادامه داد و در رديف دانشجويان ممتاز آمريكا در آمد.
سپس در سازمان فضاي آمريكا (ناسا) فعاليت خود را آغاز كرد. پرتوماه بعد از پيروزي انقلاب در سال 57 جهت خدمت، غرب را رها كرد و به ايران بازگشت ابتدا به پيشنهاد مرحوم طالقاني به عنوان نماينده دولت انتخاب شد جهت نظارت به انتخابات شوراي شهر سنندج كه اولين انتخابات شوراي شهر در ايران بود. پس از انتخابات و برگزيده شدن 11 نفر به عنوان شوراي شهر سنندج در سال 58 از طرق رئيس جمهور وقت (بني صدر) جهت همكاري با دولت مركزي دعوت شد.
اردوي دانشجويان عضو ستاد نماز خوابگاه سلامت برگزار شد
دستور از بالادست . . . !!!
ساده مي گذريم. شايد يكي از بزرگترين مشكلات ما همين باشد. نگاهي كه به همه چيز خيره مي شود جز به اتفاقهايي كه به طور معمول رخ مي دهد، بايد جهتش عوض شود. حداقل از قشري كه توقع توجهي بيشتر مي رود، نباد انتظار داشت كه قاعده سرد و توهين آميز فقط درس و دانشگاه را بپذيرند. اگر كمي نگاهمان را دقيق تر كنيم، مي فهميم بدن آنكه بدانيم به شخصيت و اعتقاداتمام توهين مي شود. انتخاب عده اي خاص به عنوان تافته جدا بافته به علت داشتن ظاهري قابل تائيد و مهر نجابت و پاكي را به پوشش خرد زدن، بزرگترين توهين به شخصيت فردي عصر انسان است.
بعضي از اعتقادات ما به اندازه كافي جذابيت دارند كه به جذب و جلب توجه و يا به نوعي تشويق نيازي نداشته باشد. ايمان اگر حقيقتي باشد، نيازي به تشويق ندارد اگر جنبه ي ستايش و سپاس باشد من چيزي جز ريا در اين ايمالن نمي بينم. انسان عاقل براي ايمان و اعتقاداتش پاداش نمي خواهد. ستون اگر محكم باشد، نيازي به ترميم و نو كردن ندارد باز هم اگر ملاك را تشويق بگذاريم، مي توانيم به شكلي آن را توجيه كنيم. اما مجزا كردن گروهي خاص، به عنوان ملاكهايي براي ستايش، اين نه تنها جذب كننده نيست بلكه چيزي جز ريا و دروغ را در ذهن تداعي نمي كند. چرا؟ چرا بايد جامعه اي كه به معنويات و باطنيات بيشتر از هر چيز تاكيد دارد ملاكش چنين چيز كم ارزش چون ظاهر باشد؟
بيست و سوم فروردين يك خبر به گوش تك تك بچه هاب خوابگاه رسيد كه بعد از مدتها اردويي تشكيل شده، اما زمانيكه در ذيل اين خبر اردو شنيده مي شد: مختص ستاد نماز خوابگاه (نه آنهايي كه نماز مي خوانند و در نماز جماعت شركت مي كنند) آنهايي كه رسماً عضو اين ستاد هستند مي باشد، چيزي جز بهت و تعجب و چرا در چشمها ديده نمي شد و مهمتر از آن جوابي بود كه براي علت اين مجزا كردن داده مي شد: دستور از بالاست . . . !!!
اين اردوي سه روزه به مقصد رامسر و بابلسر متشكل از 40 نفر بود به همراهي روحاني عضو نهاد رهبري دانشگاه علوم سياسي علامه. براي آنها ويلايي تهيه شده بود با كرايه شبي 100 هزار تومان و البته خرج خورد و خوراك و كرايه و . . . بماند. چيزي كه نمي فهمم اين است كه بودجه اي كه بايد خرج همه بچه ها شود، چرا و به چه علتي تنها به يك گروه داده مي شود؟
و بحث مهمتر رنگ عدالت است كه در فضاي ذهن ها به قدري كمرنگ شده كه كم كم رنگ مي بازد.
"درد"
